شمارهٔ ۱
زهی سر بر خط فرمان تو افلاک و ارکان را چو چابک دست معماری است لطفت عالم جان را ز ابر طبع لؤلؤ بخش و باد لطف تو بوده به روز مفلسی بنشانده ای دریا و عمان را تو کوه گوهری در ذات و من ...

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
زهی سر بر خط فرمان تو افلاک و ارکان را چو چابک دست معماری است لطفت عالم جان را ز ابر طبع لؤلؤ بخش و باد لطف تو بوده به روز مفلسی بنشانده ای دریا و عمان را تو کوه گوهری در ذات و من ...
چه خرمی ست که امروز نیست زنگان را چه فرخی ست کزو بهره نیست کیهان را بهار و کام طرب تازه می کند دل را ضیاء انس و فرح زقه میدهد جان را به دشت جلوه گری عرضه داد بار دگر سپهر کوش گرفته...
ای بمدح تو منتظم کرده فکرتم خاطر پریشان را پس بپای تو در فشانده همی زیور نظم گوهر افشان را گرچه خامی بود صفت کردن به ضیا کوکب درخشان را هیچ سرمایه در نیفزاید گهری معدن بدخشان را رو...
گر رشک برد فرشته بر پاکی ما گر دیو کند ننگ ز بی باکی ما ایمان بسلامت به در مرگ بریم احسنت زهی چستی و چالاکی ما
در امثال عجم گویند خسرو هم نکو داند که روز اول و آخر نکو دارند مهمان را
ای کمین گاه فلک ابروی تو آبروی آفتاب از روی تو جای جانها گوشه شب پوش تو دام دلها حلقه گیسوی تو رنگکی دارد بهشت آباد و باغ بر نتابد با دو آب و بوی تو چون برابر گونه یی باشد بجهد ملک...
در عشق تو یک کار مرا ساز و نسق نیست خون می خورم از غصه و سامان نطق نیست آمد به فذلک ز غمت دفتر عمرم گر مابقی ای هست به جز یک دو ورق نیست چشمم مه رخسار تو را باز مبیناد گر در شب هجر...
در جهان هفت خصال است پسند حکما که از آن هفت فراترعددی با من نیست چو بمطعوم در آیی بسوی گوشت گرای که بدن را به ازاو هیچ غذا ممکن نیست وانکه را هست نپوشد سلب فاخر پاک من بگویم که خرد...
تا عاقله ما دل دیوانه ماست یک درد نشان ده که نه هم خانه ماست هر درد که ساغر جهان حصه کند چون درنگری نصیب پیمانه ماست
به دانه ایست خالت افتاده در زنخدان باید که گوش داری ز آسیب روزگارش
در تتق ابر شد باز رخ آفتاب همچو بناگوش یار در خم زلف بتاب مهر سیه پیرهن ابر سپید پریش هندوی کافور موی ترک معنبر نقاب خانقه صوفیان بر گه ز بس اقحوان یک رده احمر لباس یک صفه ازرق ثیا...
در خون دل نشاندم روی ازفراق رویش قدی چو سرو گردم موی از فراق رویش جویی است ز آب خضرش در چشمه لب من بر شیب رخ براندم جوی از فراق رویش تا آب صبح صادق رویش بگشت برشب بر خاک تیره دادم ...
دوش چون راند عرصه گردون این سبک پای کره ی گلگون بی قلم گشت صنع چابک دست نقش بند بساط بوقلمون کله دلبری شکن دادند شوخ چشمان کله گردون نور در ظلمت او فتاد چنانک دست موسی به لحیه ی فر...
ای عشق یکزمان زدل من نفورباش ای دل چو عاشقی به بلاها صبور باش عشق آتشی است کاب دودیده شراراوست دادمت پند و گفتمت زین کاردور باش دیوانه وار بسته زنجیر زلف باش پروانه وار سوخته نارو ...
امروز نشاطی است درافلاک و درارکان کز مهر گهر زای ارم شد حرم کان و ز دیده شعاعی قمر از عارض شعری نوشیده زلالی خضر از چشمه حیوان ناهید خرامید بخلوتگه خورشید بلقیس درآمد به شبستان سلی...
مهمان تو آمد دل در باغ رضا خوان کش وین مرغ سخندان را در پای سلیمان کش در شبروی جانت جاسوس سکندر شو شبدیز فلک خور را در چشمه ی حیوان کش نقل دل مشتاقان از میوه ی مریم کن دخل ره سرمست...
ای روی تو عید عالم جان خلقی ز تو روزه دار حرمان خون ریختن اختیار کرده بر کیش غم تو عید قربان تا گشته قلندران راهت فرمان سپهر را بفرمان از زلف تو عقل بر عقابین وز چهره ی تو بصر بزند...
در فراقت طاقت من گشت طاق مستغاث از جور و بیداد از فراق جفت اندوه و فغانم روز و شب تا بماندستم من از وصل تو طاق جز خیال تو ندارم همنشین جز غمان تو ندارم هم وثاق خلق عالم شرح نتوانند...
چو شب وقایه برانداخت از رخ گردون نهاد کام عروس افق ز حجله برون هلال پرده ی هاله بسوخت چون لیلی خروس پرده ی ناله بساخت چون مجنون ترنج زرد ز نخل سپهر بر مشرق شکوفه ریخت ز حضن سحاب بر...
چند خورم خون خود از دست دل شستم از دوست بهفت آب و گل زین شبش او داند و شمع ختن زین قبل او داند و ماه چگل بیدلی ار زانکه بدین چاشنی ست باد دل از من به دو عالم بحل روز اگر می برود گو...
مملکت خوش سر برآورد از وسن کی الغ جاندار نورالدید حسن استقامت یافت زو عالم چنانک زلف خوبان هم نمیگیرد شکن آسمان را در کفن پیچد چو میغ گر نیاید پیش با تیغ و کفن دست او جلاد زر شد زا...
چو من عادت چنین دارم که غم را شادی انگارم به بیماری چنان کآمد تو هم می دار تیمارم به درد تازه هر ساعت مرا مشغول خود می کن از این بیکار کم داری دمی بیکار مگذارم به یک غم ابلهی باشد ...
صدر و گاه فلک و جاه تهی ماند زماه جگر شب رخ خورشید براندود زآه مردم دیده عزت شد و کاری است سپید هر که چون مردم دیده نکند جامه سیاه وای کان غنچه نوبار فرو ریخت زبار آه کان خسرو نو ع...
می بین که تا چه غایت از تو به درد و تابم هم رخنه می نجویم هم روی می نتابم از تو وفا نخواهم زیرا که خود نداری بر تو بدل نجویم زیرا که خود نیابم چون خاک برندارم چهره ز آستانت ور فی ا...