شمارهٔ ۶۶
تن بی غم تو جان نمی خواهد جان بی رخ تو جهان نمی خواهد کو کور دلی که بر دل از عشقت مانند سگ استخوان نمی خواهد گفتم بکن اینقدر که جان از تو جز یک دو نفس امان نمی خواهد با دیده چگونه ...

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
تن بی غم تو جان نمی خواهد جان بی رخ تو جهان نمی خواهد کو کور دلی که بر دل از عشقت مانند سگ استخوان نمی خواهد گفتم بکن اینقدر که جان از تو جز یک دو نفس امان نمی خواهد با دیده چگونه ...
کجاست راوی اخبار و ناقل آثار بیا و قصه پیشینکان تمام بیار بر آستان شهان آی و یک بیک برخوان نشان و نام کیان جوی و در بدربشمار بگو رکاب که بوده است چرخ انجم دان بگو سخای که بوده است ...
از لب یار شکر می باید و خطش عنبرتر می باید نقد بوسه به نهانی ز لبش بهتر از روی چو زر می باید در سر عشوه شد آن عمر که بود وصل را عمر دگر می باید پایمردی که بگیرد دستم چون کنم زینش ب...
خجسته جشن عرب کرد سایه بر جمهور بلند سایه او روی بند چشمه حور ز زیر برقع این آفتاب کرد ندا که صدر شاه جهان باد تا ابد مشهور خدای حامی و درگه بلند و بخت مطیع زمانه خاضع و شاعر حلیم ...
که را هجرت به پرسش کمتر آید ز خون دل کنارش کمتر آید نیارم بست در روی غمت در که چون باد از ره روزن درآید فرو شد در پی ات روزم چه باک است تو را باید کزین کاری بر آید به من خنجر کشی ا...
چون کرد دیده بان افق چشم خفته باز میگفت با سیاهه ظلمت سپیده راز دندان نمود صبح شکر خنده گفتمی کز غبغب هلال بخواهد ربود کاز خاتون حجله بسته چو گل صبح خوش نفس لیکن چو غنچه نیم گشوده ...
دست ار همه بتان به جمال و وفا برند پس بی وفا جمال تهی را کجا برند گویی جمال هست و وفا نیست گو مباش ما را همین بده که وفا را ز ما برند خوبی و لیک خوی بدت زشت می کند وان را که زشت با...
کوی ظفر اقبال تو بر بود ز هرکس المنته لله تعالی و تقدس اثبات کرامات تو را حجت ظاهر آنرا که دل و دیده بیناست همین بس کز یک اثر عزم تو مردود بماندند چندین متطلس همه چون زر مطلس در جو...
مشرق مه دور گریبان اوست مغرب جان نقبه مرجان اوست حجله پروین بر سیمین او حاجب پروین لب خندان اوست ظلمت دل کوری هر خسته دل بر رصد چشمه حیوان اوست مجمع جان های جگرسوخته در کنف مشک پری...
ای خامه ی تو منهی سر ازل شده محتاج کشته ام قد ری کاغذم فرست لیک از بریده یی طمع از مدح نیک من فرمان توراست هرچه فرستی بدم فرست کار عدو بدست مراد تو داده شد خواهی دهم عطاده و خواهی ...
بر ما رقم خطا پرستی همه هست ناکامی عشق و تنگدستی همه هست با این همه در میانه مقصود تویی جای گله نیست چون تو هستی همه هست
فصل بهار وصل بتان اصل خرمی است هرکس که زین دو شاد نباشد نه آدمی است
خوش گرد چرخ گوش ممالک بدین خطاب کامد نهنگ رزم چو دریا در اضطراب ای چرخ باگشاد خدنکش سپر بنه ای فتنه از گذار رکابش عنان به تاب ای ملکت طرب که رسیدی به آرزو وی روزگار مژده که رستی ز ...
وصل شک نیست که در می باید وز میان هجر بدر می باید نظر ناگذرانست به دوست لیک از بخت نظر می باید خدمتی جان بر او بردم گفت به از این نقد دگر می باید اگر از وصل سخن میگویی سخن اینست که...
ای جره ی صید جای دانش پرواز گهت و رای دانش پرورده برای ملک نطقت در سایه پر همای دانش چون چتر سخن جهان گشاید در موکب تو لوای دانش از قرصه نور ساخت ذهنت گوی آن کله قبای انش از خاک در...
بهار امسال خوشتر می نماید چمن چون نقش آذر می نماید چنان شد عارض بستان که با او خط خوبان مزور می نماید ز کحلی برگ و سیمای شکوفه زمین چرخ پر اختر می نماید گهی میغ اشک عاشق می فشاند گ...
بنامیزد بنامیزد زهی خورشید گلرنگش بخرواران شکر پنهان شده در پسته تنگش بر او در عذر بس لنگی بر هواری و من هر دم گناهی نو بر او بندم برای عذر بس لنگش چو از دشنام او در چنگ کوش من شکر...
هر آنکس را که دلداری چو آن سرو سهی باشد نه پندارم که جانش را ز تیمار آگهی باشد رهین منتش هستند در هر گوشه ای صد دل و گر نزدیک تر خواهی یکی ز ایشان رهی باشد خوش افتاده ست با بیماری ...
زهی عنصر جوهر آفرینش تویی روح در پیکر آفرینش ز تو دور پذرفت چرخ بزرگی به توسعد شد اختر آفرینش جمال مه منظر خوبرویان بدین نیلگون منظر آفرینش نه آن کرم ران است قدرت که هرگز رسد در غب...
یک دمت خود غم دلم دارد گرچه دل غم به غم نینگارد می نیارد خجند با غم تو من کی ام چرخ هم نمی یارد قد من خم نهد سر زلفت اگر او اوست حد آن دارد هر تنک می ز صاف نگریزد مرد باید که درد ب...
کرد از جهان رحیل جهانی همه شرف ای مملکت علی الله و ای فلک لاسلف چون اسب رقعه دو سپهر پیاده رو فرزین ملک را بر بود از میان صف اختر فشان ز دیده سحابی بمن رسید گفتا بگویمت لمن الملک ق...
تهمت اشکم چو پیدا می شود عشق رخ پوشیده رسوا می شود زودش اندر خاک پنهان می کند آن نشان بر هرکه پیدا می شود هر شب از بس در که بارد چشم من دامن آفاق دریا می شود گه گهی صبرم بدادی یاور...
دوش که این شهسوار کره ابلق از قرپوس غروب گشت معلق شام سیه گر بزیر دست فرو داد مهره ی اصفر ز طرف رقعه ازرق از سر زین کوهه ی افول در افکند سبز قبای سپهر ترک مغرق سقف جهان پر ز برگ نر...
مرغی یگانه بودم یاری به دستم آمد الحق شگرف صیدی ناگه به دستم آمد چون دید از جمالش چشمم گرفته مستی با غمزه ی معربد در چشم مستم آمد تاراج طره او در هرچه بودم افتاد و آسیب غمزه ی او د...