شمارهٔ ۱۵
عارف قزوینیترک چشمش ار فتنه کرد راست
بین دو صد از این خدا فتنه فتنه خواست
خدا فتنه خواست
ای صبا زبردست را بگوی
دست دیگری خدا روی دست هاست
جانم روی دستهاست
حرص بین و آز
پنجه کرده باز
بهر صعوه باز
بی خبر ز سر پنجه قضاست
خدا پنجۀ قضاست
امان پنجۀ قضاست
چو صید اندر طنابیم
ما خرابیم چو صفر اندر حسابیم
چو صید اندر طنابیم
چو صید اندر طنابیم
جهان را برده آب و ما به خوابیم
همه بدخواه خود از شیخ و شابیم
در حقوق خویش نعره ها زدیم
کس نگفت که این خدا ناله از چه جاست
جانم ناله از چه جاست
هان چه شد که فریاد می کند
پس حقوق بین الملل کجاست
