...
پادشاهی بود عالم زان او هفت کشور جمله در فرمان او بود در فرماندهی اسکندری قاف تا قاف جهانش لشگری جاه او دو رخ نهاده ماه را مه دو رخ بر خاک ره آن جاه را داشت آن خسرو یکی عالی وزیر د
۶ شعر از عطار نیشابوری
پادشاهی بود عالم زان او هفت کشور جمله در فرمان او بود در فرماندهی اسکندری قاف تا قاف جهانش لشگری جاه او دو رخ نهاده ماه را مه دو رخ بر خاک ره آن جاه را داشت آن خسرو یکی عالی وزیر د
یوسفی کانجم سپندش سوختند ده برادر چون ورا بفروختند مالک دعرش چو زیشان می خرید خط ایشان خواست کار زان می خرید خط ستد زان قوم هم بر جایگاه پس گرفت آن ده برادر را گواه چون عزیز مصر یو
گفت چون در آتش افروخته گشت آن حلاج کلی سوخته عاشقی آمد مگر چوبی بدست بر سر آن طشت خاکستر نشست پس زفان بگشاد هم چون آتشی باز می شورید خاکستر خوشی وانگهی می گفت برگویید راست کانک خوش
زین سخن مرغان وادی سر به سر سرنگون گشتند در خون جگر جمله دانستند کین شیوه کمان نیست بر بازوی مشتی ناتوان زین سخن شد جان ایشان بی قرار هم در آن منزل بسی مردند زار وان همه مرغان همه
جمله پرندگان روزگار قصه پروانه کردند آشکار جمله با پروانه گفتند ای ضعیف تا به کی در بازی این جان شریف چون نخواهد بود از شمعت وصال جان مده بر جهل تا کی زین محال زین سخن پروانه شد مس
گفت مجنون گر همه روی زمین هر زمان بر من کنندی آفرین من نخواهم آفرین هیچ کس مدح من دشنام لیلی باد و بس خوشتراز صد مدح یک دشنام او بهتر از ملک دو عالم نام او مذهب خود با توگفتم ای عز