بخش ۱ - المقاله العاشر
یکی دریای بی پایان نهادند وزان دریا رهی با جان گشادند یکی بر روی آن دریا برون شد گهی مؤمن گهی ترسا برون شد درین دریا که بی قعر و کنارست عجایب در عجایب بی شمارست زهی دریای بی پایان
۶ شعر از عطار نیشابوری
یکی دریای بی پایان نهادند وزان دریا رهی با جان گشادند یکی بر روی آن دریا برون شد گهی مؤمن گهی ترسا برون شد درین دریا که بی قعر و کنارست عجایب در عجایب بی شمارست زهی دریای بی پایان
سبویی می ستد رندی ز خمار که این ساعت گرو بستان و بردار چو خورد آن باده گفتندش گرو کو گرو گفتا منم گفتند نیکو زهی نیکو گرو برخیز و رو تو نیرزی نیم جو وقت گرو تو اگر ارزنده ای داری ت
یکی را دید آن دیوانه دین که ترکی مرده را می کرد تلقین بدو گفت اعجمی ترک تو آنگاه که زنده بود ناافتاده در چاه نکو نشنود اندر زندگانی که مرده بشنود تلقین چه خوانی چو این ترک اعجمی بد
شنود آن روستایی این سخن راست که عنبر فضله گاو ان دریا ست گوی پر آب اندر ده فرو کرد بیامد از خری گاوی در او کرد همه سرگین گاو از آب برداشت بدان عنبر فروش آمد که زر داشت بدو گفت این
توکل کرده ای کار اوفتاده به جای آورد چل حج پیاده مگر در حج آخر با خبر بود گذر کردش بخاطر این خطر زود که چل حج پیاده کرده ام من به انصافی بسی خون خورده ام من چو دید آن عجب در خود مر
یکی بر خم نشست و خویش خم ساخت که اطلس بایدم با اسب و با ساخت بدو گفتند تا اطلس شود راست ز کرباست بباید پیرهن خواست برین آن مرد در خم خورد سوگند که سوگندم نخواهم بر خم افکند که تا م