بخش ۱ - المقاله الثالث عشر
من مسکین بسی بیدار بودم به عمری در پی این کار بودم درین دریا بسی کشتی براندم به آخر رخت در دریا فشاندم درین اندیشه بودم سالها من بسی معلوم کردم حالها من همه گر پس رو و گر پیشوایند
۲ شعر از عطار نیشابوری
من مسکین بسی بیدار بودم به عمری در پی این کار بودم درین دریا بسی کشتی براندم به آخر رخت در دریا فشاندم درین اندیشه بودم سالها من بسی معلوم کردم حالها من همه گر پس رو و گر پیشوایند
خراسی دید روزی پیر خسته که می گردید اشتر چشم بسته بزد یک نعره و در جوش آمد که تا دیری از آن باهوش آمد به یاران گفت کین سرگشته اشتر زفان حال بگشاد از دلی پر که رفتم از سحرگه تا شبان