بخش ۱ - المقاله السادسه عشر
گرت ملک جهان زیر نگین است بآخر جای تو زیر زمین است نماند کس بدنیا جاودانی بگورستان نگر گر می ندانی جهان را چون رباطی با دو در دان کزین در چون درآیی بگذری زان تو غافل خفته وز هیچت خ
۵ شعر از عطار نیشابوری
گرت ملک جهان زیر نگین است بآخر جای تو زیر زمین است نماند کس بدنیا جاودانی بگورستان نگر گر می ندانی جهان را چون رباطی با دو در دان کزین در چون درآیی بگذری زان تو غافل خفته وز هیچت خ
مگر می رفت استاد مهینه خری می برد بارش آبگینه یکی گفتش که بس آهسته کاری بدین آهستگی بر خر چه داری چه دارم گفت دل پر پیچ دارم که گر خر می بیفتد هیچ دارم چو پی بر باد دارد عمر هیچ اس
یکی پرسید از آن دیوانه در ده که از کار خدا ما را خبر ده چنین گفت او که تا گشتم من آگاه خدا را کاسه گردیدم درین راه بحکمت کاسه سر را چو بربست ببادش داد و آنگه خرد بشکست اگر از خاک ب
یکی دیوانه ای را دید شاهی نهاده کاسه سر پیش راهی به مجنون گفت با این کاسه در بر چه سودا می پزی در کاسه سر به شه گفتا که شه اندیشه کردم ترا با خویشتن هم پیشه کردم ندانم کله چون من گ
وصیت کرد مردی مال بسیار که چون مردم برند این پیش مختار که تا این را بدرویشان رساند که مهتر مستحق را به بداند چو بردند آن همه زر پیش مهتر بقدر نیم جو برداشت زان زر چنین گفت او که گر