بخش ۱ - المقاله الثانیه و العشرون
زهی عطار از بحر معانی بالماس زفان در می چکانی ترا زبید بعالم بار نامه که بر تو ختم شد اسرار نامه میان چار طان گوژ رفتار برین منوال کسی را نیست گفتار چنانم قوت طبع است کز فکر چو یک
۸ شعر از عطار نیشابوری
زهی عطار از بحر معانی بالماس زفان در می چکانی ترا زبید بعالم بار نامه که بر تو ختم شد اسرار نامه میان چار طان گوژ رفتار برین منوال کسی را نیست گفتار چنانم قوت طبع است کز فکر چو یک
مگر می رفت آن دیوانه دل شاد فتادش چشم بر بقال استاد بدو گفتا که ای مرد نکو نام شکرداری سپید و مغز بادام چنین گفتا که دارم هر دو بسیار ولیکن تا پدید آید خریدار بدو دیوانه گفت آخر کج
شنودم من که فردوسی طوسی که کرد او در حکایت بی فسوسی به بیست و پنج سال از نوک خامه به سر می برد نقش شاهنامه به آخر چون شد آن عمرش به آخر ابوالقاسم که بد شیخ اکابر اگرچه بود پیری پر
بپرسیدم ز پیری سال فرسود در آن ساعت که وقت رفتنش بود که همراه تو چیست ای مرد غمناک چه داری زاد راه منزل خاک جوابم داد کز بی آگهی من دلی پر می برم دستی تهی من خدایا من درین دیر تحیر
به وقت نزع پیری زار بگریست بدو گفتند پیرا گریه از چیست چنین گفت او که اندر قرب صد سال دری می کوفتم من در همه حال کنون خواهد گشاد آن در به یک بار از آن می گریم از حسرت چنین زار که آ
نکو گفته ست آن درویش حالی که می خواهم سه چیز از حق تعالی یکی در خواب مرگی با سلامت دوم در مرگ خوابی تا قیامت سیم چیزی که گفتن را نشاید چه گویم زانک در گفتن نیاید خداوندا به فضلت دل
شنودم من از آن داننده استاد که چون عبادی اندر نزع افتاد درآمد پیش او عباسه ناگاه ز پای افتاده دیدش بر سر راه ز سیلاب اجل مدهوش گشته ز پاسخ بلبلش خاموش گشته بدو گفت ای لطیف نغز گفتا
بپرسیدم در آن دم از پدر من که چونی گفت چونم ای پسر من ز حیرت پای از سر می ندانم دلم گم گشت دیگر می ندانم نگردد این کمان کار دیده به بازی چو من پیری کشیده چنین دریا که عالم می کند ن