بخش ۱ - المقاله السادسه
تو دریا بین اگر چشم تو بیناست که عالم نیست عالم کفک دریاست خیالست این همه عالم بیندیش مبین آخر خیالی را از این پیش تو یا دیوانه یا آشفته باشی که چندین در خیالی خفته باشی تو چو مردا
۹ شعر از عطار نیشابوری
تو دریا بین اگر چشم تو بیناست که عالم نیست عالم کفک دریاست خیالست این همه عالم بیندیش مبین آخر خیالی را از این پیش تو یا دیوانه یا آشفته باشی که چندین در خیالی خفته باشی تو چو مردا
چنین گفت آن عزیزی بادیانت که تا حق عرضه دادست این امانت زمین و آسمان زان در رمیدست که بار عهده آن سخت دیدست تو تنها آمدی تا آن کشی تو از آن ترسم که خط در جان کشی تو اگر اینست امانت
بشب حلاج را دیدند در خواب بریده سر بکف با جام جلاب بدو گفتند چونی سر بریده بگو تا چیست این جام گزیده چنین گفت او که سلطان نکونام بدست سر بریده می دهد جام کسی این جام معنی می کند نو
به ناموسی قوی می رفت آن شاه یکی را دید خوش بنشسته در راه بدو گفت ای نشسته بر زمین خوش تو می خواهی که من باشی چنین خوش چنان گفتا که من روشن نباشم من آن خواهم که اصلا من نباشم هر آن
بپرسید از علی مردی دل افروز که باشد در بهشت ای شیر حق روز نباشد گفت روز خرم آنجا از آن معنی که شب نبود هم آنجا نه شمسی باشد و نه زمهریری نه مظلم بینی آنجا نه منیری همین اجسام کاینج
چنین گفت آن بزرگ برگزیده که جنت این زمان هست آفریده ولی آنگه شود جنت تمامت که در جنت شوند اهل قیامت اگر پیدا شود حوری بدنیا شوند این خلق بیهش تا بعقبی نداری تاب آن امروز اینجا که ب
سیوالی کرد زین شیوه یکی خام از آن سلطان بر حق پیر بسطام که از بهر چرا عالم چنین است که آن یک آسمان این یک زمین است چو آن پیوسته در جنبش فتادست چرا این ساکن اینجا ایستادست چرا این ه
یکی مفلوج بودست و یکی کور از آن هر دو یکی مفلس دگر عور نمی یارست شد مفلوج بی پای نه ره می برد کور مانده بر جای مگر مفلوج شد بر گردن کور که این یک چشم داشت و آن دگر زور بدزدی برگرفت
چو مرد آن پیرمرد پیر اصحاب مگر آن شب مریدش دید در خواب بپرسیدش که هین چون بود حالت که می کردند ز من ربک سؤالت چنین گفت او که دیدم آن دو تن را خدایم را سپردم خویشتن را مرا گفتند ای