بخش ۱ - المقاله التاسعه
بدان ای پاک دین گر پاک آیی که آن ساعت که زیر خاک آیی قدم بیرون نهی از کوی دنیا نبینی نیز هرگز روی دنیا چو رفتی رفتی از دنیا و رفتی دگر هرگز به دنیا در نیفتی به عقبی بارگاهی یابی از
۶ شعر از عطار نیشابوری
بدان ای پاک دین گر پاک آیی که آن ساعت که زیر خاک آیی قدم بیرون نهی از کوی دنیا نبینی نیز هرگز روی دنیا چو رفتی رفتی از دنیا و رفتی دگر هرگز به دنیا در نیفتی به عقبی بارگاهی یابی از
شنودم من که بودست اوستادی که خر گم کرده را آواز دادی چو کرد این کار سال شصت و هفتاد پس هفتاد و یک در نزع افتاد چو عزراییلش اندر پرده آمد مگر پنداشت خر گم کرده آمد بجست از جای بودش
به گورستان یکی دیوانه بگریست بدو گفتند اندر گورها کیست چنین گفت او که مشتی خلق مردار ولیکن اوفتاده در نمک سار چو زیر خاک یکسر خاک گردند نمک گردند و یکسر پاک گردند ولی گر نبود از ای
به مسجد در بخفت آن عالم راه ستاد اندر نماز آن جاهل آنگاه یکی ابلیس را دید ایستاده بدو گفتا چه کارست اوفتاده لعین گفتا همی خواهم هم اکنون که جاهل را برم از راه بیرون ولیکن زان ندارم
مگر مردی ز مردان طلب کار به گرد گور مردان گشت بسیار شبی می گشت خوش خوش گرد خاکی به گوش او رسید آواز پاکی که تا کی گور مردان را پرستی به گرد کار مردان گرد و رستی تو در بیچارگی اول ق
رسید آن پیر را سر الهی که مردی ز آن ما گر دید خواهی برو سوی خرابات و نشان خواه که پیری ست آن ز حمالان این راه بیامد مرد و شرح حال او خواست بدو گفتند دی شد کار او راست به صد زاری و