شمارهٔ ۱
میپنداری که جان توانی دیدن اسرار همه جهان توانی دیدن هرگاه که بینش تو گردد به کمال کوری خود آن زمان توانی دیدن
۵۲ شعر از عطار نیشابوری
میپنداری که جان توانی دیدن اسرار همه جهان توانی دیدن هرگاه که بینش تو گردد به کمال کوری خود آن زمان توانی دیدن
نه در صف صاحبنظران خواهی مرد نه در صفت دیدهوران خواهی مرد از سر دو کون اگر خبر خواهی یافت چه سود که از بیخبران خواهی مرد
هر چند ز ننگ خود خبردار نهایم از دوستی خویش سرانداز نهایم عمریست که چون چرخ درین میگردیم یک ذره هنوز واقف راز نهایم
دردا که دلم واقف آن راز نشد جان نیز دمی محرم دمساز نشد چه غصه بود ورای آن در دو جهان کاین چشم فراز گشت و آن باز نشد
هم عقل درین واقعه مضطر افتاد هم روح ز دست رفت و بر سر افتاد گفتم که گشایم این گره در سی سال بود آن گره و هزار دیگر افتاد