شمارهٔ ۱
چندان که تو اسرار حقیقت خواهی ز آنجا سخنی نیست به از کوتاهی آگاه ز سر اوست ز مه تا ماهی کس را سر مویی نرسد آگاهی
۳۵ شعر از عطار نیشابوری
چندان که تو اسرار حقیقت خواهی ز آنجا سخنی نیست به از کوتاهی آگاه ز سر اوست ز مه تا ماهی کس را سر مویی نرسد آگاهی
نفسی دارم که هر نفس مه گردد گفتم که ریاضت دهمش به گردد چندان که به جهد لاغرش گردانم از یک سخن دروغ فربه گردد
از آتش شهوت جگرم می سوزد وز حرص همه مغز سرم می سوزد چون پاک شود دلم چو این نفس پلید هر لحظه به نوعی دگرم می سوزد
خون شد جگر م ز غصه خویش مرا وز بیم رهی که هست در پیش مرا هرگز نرسد به نوش توحید دلم تا کژدم نفس می زند نیش مرا
دل را که نه دنیا و نه دین می بینم با نفس پلید همنشین می بینم چون شیری شد مویم و در هر بن موی صد شیر و پلنگ در کمین می بینم