شمارهٔ ۱
دل خون شد و کس محرم این راز نیافت در روی زمین هم نفسی باز نیافت پر درد به خاک رفت و در عالم خاک هم صحبت و هم درد و هم آواز نیافت
۲۳ شعر از عطار نیشابوری
دل خون شد و کس محرم این راز نیافت در روی زمین هم نفسی باز نیافت پر درد به خاک رفت و در عالم خاک هم صحبت و هم درد و هم آواز نیافت
کی باشد و کی که من مانم و او وین قصه که کس نخواند من خوانم و او آن روز که جان من برآید از تن او داند و من دانم و من دانم و او
آنکس که نه غم خوارگیم خواهد کرد دیوانه یکبارگیم خواهد کرد کس نیست به بیچارگی من امروز که چاره بیچارگیم خواهد کرد
در پای بلا فتادهام چتوان کرد سر رشته ز دست دادهام چتوان کرد زان روز که زادهام ز مادر بیکس در گشته به خون بزادهام چتوان کرد
دردا که ز درد ناکسی میمیرم در مشغله مهوسی میمیرم هر روز هزار گنج مییابم باز اما به هزار مفلسی میمیرم