شمارهٔ ۱
خواهی که ز پرده محرم آیی بیرون در پرده نشینی و کم آیی بیرون چون موی که از خمیر بیرون آید از هژده هزار عالم آیی بیرون
۲۱ شعر از عطار نیشابوری
خواهی که ز پرده محرم آیی بیرون در پرده نشینی و کم آیی بیرون چون موی که از خمیر بیرون آید از هژده هزار عالم آیی بیرون
زین شیوه که اکنون دل دیوانه گرفت کلی کم آشنا و بیگانه گرفت چون شادی خویش زهر قاتل میدید در کوچه اندوهگنان خانه گرفت
جانا دل من خویش به دریا انداخت خود را به بلا بر سر غوغا انداخت اندوه همه جهان به تنهایی خورد پس شادی اگر هست به فردا انداخت
اول دل من بر سر غوغا بنشست هر دم به هزار گونه سودا بنشست و آخر چو بدید کان همه هیچ نبود از جمله طمع برید و تنها بنشست
در راه تعب ترک طرب باید کرد وین نفس پلید را ادب باید کرد ور در طلبی دریغ نیست از گفتار چندانکه ببایدت طلب باید کرد