شمارهٔ ۱
تا هیچ پراکنده توانی بودن حقا که اگر بنده توانی بودن از یک یک چیز میبباید مردن تا بوک بدو زنده توانی بودن
۲۷ شعر از عطار نیشابوری
تا هیچ پراکنده توانی بودن حقا که اگر بنده توانی بودن از یک یک چیز میبباید مردن تا بوک بدو زنده توانی بودن
او را خواهی از زن و فرزند ببر مردانه همی ز خویش و پیوند ببر چون هرچه که هست بند راهست ترا با بند چگونه میروی بند ببر
گر میخواهی که باشدت خوش آنجا از تفرقه پاک رخت جان کش آنجا سر تا پای تو غرق آتش آنجا بهتر بودت که دل مشوش آنجا
با عشق وجود خود برانداخته به با سوختگی چو شمع درساخته به زان پیش که در ششدره افتی خود را در باز که هرچه هست درباخته به
دیوانه اگر مقید زنجیرست سر تا سر کار او همه تقصیرست تا شیوه تو تصرف و تدبیرست یک یک چیزت که هست دامنگیرست