شمارهٔ ۱
چون جان دلم ز سیر چون برق شدند مستغرق او ز پای تا فرق شدند این فرعونان که در درونم بودند از بس که گریستم همه غرق شدند
۴۷ شعر از عطار نیشابوری
چون جان دلم ز سیر چون برق شدند مستغرق او ز پای تا فرق شدند این فرعونان که در درونم بودند از بس که گریستم همه غرق شدند
چون دریایی کنار من از جا خاست کز چشمه چشم لؤلؤ لالا خاست گویند بسی چشمه ز دریا خیزد چونست که از چشمه مرا دریا خاست
هر چند که پشت و روی دارم کاری از دیده خویش تازه رویم باری رویم که ز آب دیده دارد ادرار هر لحظه مراتازه کند ادراری
گفتم ای چشم خواب میباید برد بویی ز دل خراب میباید برد چندین مگری گفت در آتش غرقم وین واقعه را به آب میباید برد
آن دل که نشان غمگساری میجست خون گشت و نیافت روزگاری میجست وان خون همه در کنار من ریخت ز چشم کو نیز ز چشم من کناری میجست