شمارهٔ ۱
جانی دارم عاشق و شوریده و مست آشفته و بی قرار نه نیست نه هست طفلی عجب است جان بی دایه من خو باز نمیکند ز پستان الست
۷۰ شعر از عطار نیشابوری
جانی دارم عاشق و شوریده و مست آشفته و بی قرار نه نیست نه هست طفلی عجب است جان بی دایه من خو باز نمیکند ز پستان الست
ما هر ساعت ذخیره جان بنهیم تا آن ساعت که از غم جان برهیم خود را شب و روز همچو پروانه زشوق بر شمع همی زنیم تا جان بدهیم
جان تشنگی همه جهان میآرد پس روی به بحر دلستان میآرد جانا جانم چگونه سیرآب شود چون بحر تو تشنگی جان میآرد
جانا جانی عاشق روی تو مراست افتادگییی بر سر کوی تو مراست هرگز نتوان گفت –یقین میدانم آن قصه که با هر سر موی تو مراست
در هر دو جهان گر آرزویی جویم از وصل تو قدر سر مویی جویم راه از همه سوی کردهام گم بی تو راهی به تو از کدام سویی جویم