شمارهٔ ۱
نه همچو منت به مهر یاری خیزد نه نیز چو من به روزگاری خیزد من خاک تو و تو میدهی بر بادم ترسم که میان ما غباری خیزد
۶۱ شعر از عطار نیشابوری
نه همچو منت به مهر یاری خیزد نه نیز چو من به روزگاری خیزد من خاک تو و تو میدهی بر بادم ترسم که میان ما غباری خیزد
ناکرده به پر پشهای دمسازی چندیم به پای پیل هجر اندازی هر شیر دلی که داشتم باد ببرد از بس که بدیدم از تو روبه بازی
خون ناخوردن به از وبالست ترا زان است کزین میوه وبالست ترا آنست که تو حرام خوار افتادی ورنه همه خونها حلالست ترا
شب نیست که دل حزین ندارم از تو در دل دم آتشین ندارم از تو تا چند کنی خون جگر در چشمم من سوخته چشم این ندارم از تو
در کوی تو جان گوشه نشین میدانم وز زلف تو عقل خوشه چین میدانم بیدار نشستهای چنین میدانم در خواب کنی مرا یقین میدانم