شمارهٔ ۱
دوش آمد و برگشاد صد پرده راز در پرده دل جلوهگری کرد آغاز در داد ندا که ای ز ما مانده باز برخیز ز پیش و خانه با ما پرداز
۳۸ شعر از عطار نیشابوری
دوش آمد و برگشاد صد پرده راز در پرده دل جلوهگری کرد آغاز در داد ندا که ای ز ما مانده باز برخیز ز پیش و خانه با ما پرداز
دوش آمد و گفت گرد اعزاز مگرد خواری طلب و دگر سرافراز مگرد میدان که تو سایه منی خوش میباش هرجا که روم از پی من باز مگرد
دوش آمد و گفت مرغ دل عاجز نیست در پرده بدارش که جز او را عز نیست چون هر دو جهان به زیر پر دارد دل بیرون شدنش ز آشیان هرگز نیست
دوش آمد و گفت بی یقین مینرسی گاهی ز فلک گه ز زمین مینرسی ساکن شو و تن فرو ده و خوش دل باش ماییم همه به جز چنین مینرسی
دوش آمد و گفت خویش را دشمن باش در تیرگی اوفتاده روشن باش از خویش چو خشنود نبودی نفسی بیخویشتن آی و یک دمی با من باش