شمارهٔ ۱
عشقت که به صد هزار جان ارزانی است بحری است که موج او همه حیرانی است تا لاجرم از عشق تو همچون فلکی سر تا سر کارم همه سرگردانی است
۴۰ شعر از عطار نیشابوری
عشقت که به صد هزار جان ارزانی است بحری است که موج او همه حیرانی است تا لاجرم از عشق تو همچون فلکی سر تا سر کارم همه سرگردانی است
جانا ز رهت نصیب من گردی نیست آری چکنم مخنثی مردی نیست گر مردم و گر نیم مرا در ره تو سرتاسر روزگار جز دردی نیست
زان روز که بوی پیرهن بی تو رسید صد گونه غمم به جان و تن بی تو رسید ور آب زمین و آسمان خون گردد کی برگویم آنچه به من بی تو رسید
تادل دارم همدم تو باید داشت تا جان دارم محرم تو باید داشت بی تو همه روزم غم تو باید داشت تنها همه شب ماتم تو باید داشت
آن راز که دل به دیده میگوید باز و آن چیز که گم نکرد میجوید باز تا کرد دلم درد ترا مرهم صبر دردی دگر ازتو روی میشوید باز