شمارهٔ ۱
خون من خاکی که بریزد آخر با خاک به خونی که ستیزد آخر در خون دلم مشو که من خاک توام از خون کفی خاک چه خیزد آخر
۲۴ شعر از عطار نیشابوری
خون من خاکی که بریزد آخر با خاک به خونی که ستیزد آخر در خون دلم مشو که من خاک توام از خون کفی خاک چه خیزد آخر
جان سوخته پای بست آمد بی تو وز دست شده به دست آمد بی تو تا خیل خیال تو شبیخون آورد بر قلب بسی شکست آمد بی تو
ای شمع چگل تاتو برفتی ز برم من کشته هجر تو چو شمع سحرم دور از تو چنان شدم که در روی زمین گر بازآیی باز نیابی اثرم
در عشق تو برخویشتنم فرمان نیست وین درد مرا به هیچ رو درمان نیست گفتی برهی گر ز سرم برخیزی برخاستنم از سر جان آسان نیست
جانا دل من زیر و زبر خواهد شد در پای غمت عمر بسر خواهد شد دم دم به دمی که نیم جانی است گرو خوش خوش به سر کارتو درخواهد شد