شمارهٔ ۵۳
بشکفت گل تازه به بستان ای دوست بر زمزمه هزار دستان ای دوست میدان به یقین که تو بدین دم که دری گر جهد کنی رسید نتوان ای دوست
۷۷ شعر از عطار نیشابوری
بشکفت گل تازه به بستان ای دوست بر زمزمه هزار دستان ای دوست میدان به یقین که تو بدین دم که دری گر جهد کنی رسید نتوان ای دوست
آن لحظه که از اجل گریزان گردیم چون برگ ز شاخ عمر ریزان گردیم عالم ز نشاط دل به غربال کنید زان پیش که خاک خاک بیزان گردیم
جانا گل بین جامه چاک آورده وز غنچه صباش بر مغاک آورده می خور که صبا بسی وزد بی من و تو ما زیر کفن روی به خاک آورده
چون صبح دمید ودامن شب شد چاک برخیز و صبوح کن چرایی غمناک می نوش دمی که صبح بسیار دمد او روی به ما کرده و ما روی به خاک
صبح از پس کوه روی بنمود ای دوست خوش باش و بدان که بودنی بود ای دوست هر سیم که داری به زیان آر که عمر چون درگذرد نداردت سود ای دوست