شمارهٔ ۵۳
گل عمر بسی کرد طلب پس چه کند آورد ز غنچه جان به لب پس چه کند بلبل سبقی از ورق گل میخواند تکرار همی کند به شب پس چه کند
۵۷ شعر از عطار نیشابوری
گل عمر بسی کرد طلب پس چه کند آورد ز غنچه جان به لب پس چه کند بلبل سبقی از ورق گل میخواند تکرار همی کند به شب پس چه کند
با گل گفتم که با چنین عمر که هست انگار که نیست رخت بر باید بست گل گفت چو نیست در جهان جای نشست هم بر سر پای میروم دست به دست
گل بین که به صد غنج و به صدناز رسید وز غنچه سرکش به صد اعزاز رسید رازی که صبا به گوش گل درمیگفت امروز به بلبل آن همه باز رسید
تا پرده ز روی گل تر باز افتاد بلبل با گل همدم و همراز افتاد ناآمده گویی به سرانجام رسید زین شیوه که کار غنچه آغاز افتاد
آن نقد نگر که در میان دارد گل یعنی که کنار زرفشان دارد گل گل میخندد که زعفران خورد بسی شک نیست در آن که زعفران دارد گل
بلبل که به عشق یک هم آواز نیافت همچون تو گلی شکفته در ناز نیافت گل گرچه به حسن صد ورق داشت ولیک در هیچ ورق شرح رخت باز نیافت
بلبل همه شب شرح وصالت میخواند مه طلعت خورشید کمالت میخواند گل پیش رخ تو صد ورق بازگشاد وز هر ورق آیت جمالت میخواند
گل بین که بر اطراف چمن مینازد وز سوی دگر سرو و سمن مینازد هر گل که به ناز باز خندید چو صبح از حسن تو یا ز شعر من مینازد
نی حال من و تو ماهوش میگوید بشنو که درین فصل چه خوش میگوید گل نیز چو در خارکشی افتادست بلبل همه راه خارکش میگوید