شمارهٔ ۱
بس آب که بگذشته ز سر از تو مراست بس آتش و خون که در جگر از تو مراست در عشق تو یکتا صفتم لیک چو شمع در هر تویی سوز دگر از تو مراست
۱۱۲ شعر از عطار نیشابوری
بس آب که بگذشته ز سر از تو مراست بس آتش و خون که در جگر از تو مراست در عشق تو یکتا صفتم لیک چو شمع در هر تویی سوز دگر از تو مراست
دل شمع تو شد به یک نفس مرده شود ور زنده شود جان به لب آورده شود اشکی که ز سوز میفشانم چون شمع باز از دم سرد بر رخ افسرده شود
من شمع توام که گر بسوزم صد بار گویی که ز صد رسیده نوبت به هزار چون شمع نداریم زمانی بیکار تا میسوزم به درد و میگریم زار
بر بوی وصال میدویدم همه سال گفتی بنشانمت ازین کار محال جانا من برخاسته دل شمع توام گر بنشانی مرا بمیرم در حال
پیوسته کتاب هجر میخواهم خواند بر بوی وصال اشک میخواهم راند کار من سرگشته چو شمع افتادست میخواهم سوخت تا که میخواهم ماند