شمارهٔ ۴۱
ای دل دیدی که هر که شد زنده بمرد جاوید خدای ماند ار بنده بمرد جان آتش و تن چوموم شمع است مرا چون موم بسوخت آتش سوزنده بمرد
۱۱۲ شعر از عطار نیشابوری
ای دل دیدی که هر که شد زنده بمرد جاوید خدای ماند ار بنده بمرد جان آتش و تن چوموم شمع است مرا چون موم بسوخت آتش سوزنده بمرد
امروز منم عهد مصیبت بسته برخاسته دل میان خون بنشسته چون شمع تنی سوخته جانی خسته امید گسسته اشک در پیوسته
ماییم ز غم سوخته خوش خوش چون شمع وز گریه پیوسته مشوش چون شمع نایافته نور صدق یک دم چون شمع گم کرده سررشته درآتش چون شمع
در خفیه بسوختم بسی بی آتش هرگز که چنین سوخت کسی بی آتش آن میخواهم چو شمع در عمر دراز کز سینه برآرم نفسی بی آتش
چون نیست نصیب من به جز غمخواری موجود برای غم شدم پنداری چون شمع اگر تنم بسوزد صد بار یک ذره ز پروانه نجویم یاری