شمارهٔ ۱
ماییم که نیست غیر ما اینت کمال مشغول جمال خویشتن اینت جمال میپنداری ما به تو اندر نگریم خود کی بینیم غیر خود اینت محال
۱۳ شعر از عطار نیشابوری
ماییم که نیست غیر ما اینت کمال مشغول جمال خویشتن اینت جمال میپنداری ما به تو اندر نگریم خود کی بینیم غیر خود اینت محال
ماییم که با ما نبود هیچ روا چون هیچ نباشد نبود هیچ سزا تو هیچ مباش تا نباشد هیچت چون هیچ نباشی نبود هیچ ترا
با اینهمه اختلاف و تمییز که هست ماییم همه جز همه آن نیز که هست اسرار وجود ماست هرچیز که بود اطوار شهود ماست هرچیز که هست
بس سرکش را کز سر مویی کشتم و آلوده نشد به خون کس انگشتم وین کار عجب نگر که با جمله خلق رویارویم نشسته پشتاپشتم
گر هست دلی ز عشق دیوانه به است چه عشق کدام عشق افسانه به است روزی دو ز خانه رخت بردیم برون با خانه شدیم زانکه هم خانه به است
چون ما به وجود خود هویدا باشیم چون ما به وجود خود هویدا باشیم تو هیچ نهیی ولیک میپنداری تو هیچ نهیی ولیک میپنداری