شمارهٔ ۱
آن دید بقا که جز بقا هیچ ندید وان دید فنا که جز فنا هیچ ندید آن دیده بود که جز عدم خلق نیافت وان بنده بود که جز خدا هیچ ندید
۴۷ شعر از عطار نیشابوری
آن دید بقا که جز بقا هیچ ندید وان دید فنا که جز فنا هیچ ندید آن دیده بود که جز عدم خلق نیافت وان بنده بود که جز خدا هیچ ندید
هر دل که به توحید ز درویشان است بیگانه عشق نیست کز خویشان است تا کی بینی خیال معدود آخر آن پیشان را نگر که در پیشان است
ای پرده پندار پسندیده تو وی وهم خودی در دل شوریده تو هیچی تو و هیچ را چنین میگویی به زین نتوان نهاد در دیده تو
چون محرم هم نفس نهای تو چه کنی شایسته این هوس نهای تو چه کنی پیوسته به جنگ خویش برخاستهای خود را چو تو هیچ کس نهای تو چه کنی
شایسته این هوس نهای تو چه کنی در بیقدری چون مگسی باشی تو خود را چو تو هیچ کس نهای تو چه کنی آخر تو که باشی که کسی باشی تو