شمارهٔ ۵۳
در بحر فنا به آب در خواهم شد چون سایه به آفتاب در خواهم شد چون مینرسد به سرفرازی تو دست سر در پایت به خواب در خواهم شد
۶۵ شعر از عطار نیشابوری
در بحر فنا به آب در خواهم شد چون سایه به آفتاب در خواهم شد چون مینرسد به سرفرازی تو دست سر در پایت به خواب در خواهم شد
بنگر که چه غم بیتو کشیدم آخر تا نیست شدم بیارمیدم آخر گفتی که برس تا به بر من برسی چون در تو رسم چون برسیدم آخر
در عشق نشان و خبر من برسید وز گریه خونین جگر من برسید چندان بدویدم که تک من بنماند چندان بپریدم که پر من برسید
دل از طمع خام چنان بریان شد از آتش شوقی که چنان نتوان شد جانی که ز قدر فخر موجوداتست در راه غم تو با عدم یکسان شد
هر لحظه دهد عشق توام سرشویی تا من سر و پای گم کنم چون گویی از هر مژهای اگر بریزم جویی تا با خویشم از تو نیابم بویی