شمارهٔ ۱
آن راه که راه عالم عرفان است بر هر گامی هزار دل حیران است تا پیش نیایدت بنتوان دانست بر هر قدمی هزار سرگردان است
۴۸ شعر از عطار نیشابوری
آن راه که راه عالم عرفان است بر هر گامی هزار دل حیران است تا پیش نیایدت بنتوان دانست بر هر قدمی هزار سرگردان است
ماییم در اوفتاده چون مرغ به دام دلخسته روزگار و آشفته مدام سرگشته درین دایره بی در وبام ناآمده برقرار و نارفته به کام
از آرزوی یقین چو مینتوان زیست بر خلق بباید ای خردمند گریست کاینجا که بود هیچ نمیداند کیست وانجا که رود حال نمیداند چیست
ای دل هر دم غم دگرگون میخور کم میزن و درد درد افزون میخور سری که ز ذره ذره میجویی باز چون بازنیابی چه کنی خون میخور
این درد چه دردیست که درمانش نیست وین راه چه راهیست که پایانش نیست هان ای دل سرگشته بدین وادی صعب تا چند فرو روی که پایانش نیست