بخش ۱
من به غیر از تو نبینم در جهان قادرا پروردگارا جاودان من تو را دانم تو را دانم تو را حق تو را کی غیر باشد ای خدا چون به جز تو نیست در هر دو جهان لاجرم غیری نباشد در میان اولین و آخر
۷ شعر از عطار نیشابوری
من به غیر از تو نبینم در جهان قادرا پروردگارا جاودان من تو را دانم تو را دانم تو را حق تو را کی غیر باشد ای خدا چون به جز تو نیست در هر دو جهان لاجرم غیری نباشد در میان اولین و آخر
درنگر ای عارف صاحب نظر پاک مردان را جهان آمد بسر ای وصالت روشنایی در جهان ای وصالت هم عیان و هم نهان ای وصالت غمگسار مفلسان ای وصالت شمع جان بی کسان ای وصالت رهنمای سالکان ای وصالت
بعد از این جوهر ندیدم از صفا من نوشتم سر بی سر نامه را سر بی سر نامه را کردم عیان این زمان جویم نخواهد شد روان محو شد اجزای کل من ز هم فارغم از خوف و شادی و ز غم گنج پنهانم درین جس
بود عطاری عجب شوریده حال در ره تحقیق او را صد کمال حال با خالق عجب بود ای پسر نی چو حال این خیال بی خبر در امور سر حق ره برده بود نی چو حال ما و من در پرده بود از یقین خویش حاصل کر
بود شیخی گفت ما را رو به چین بود گر کافر نداری کیش و دین پیشوای ماست همچون مصطفاست لاجرم بود آنچه گویی بی رواست بعد از آن عطار گفت ای کور و کر از رموز سر عشقی بی خبر تو به بندی صور
این سخن را از ره مردی شنو تا نمانی در قیامت در گرو جوهر عشق از تو پیدا می شود هر دوعالم در دلت یکتا شود بی تو در شک نامده در یقین بگذری ازکفر و از اسلام و دین آن زمان تو عشق را لای
گفتم ای دارنده کون و مکان غیر تو کس نیست در هر دو جهان گفتم ای دارنده عرش مجید عرش و کرسی از تو هم صورت ندید گفتم ای دارنده لوح و قلم این جهان و آن جهان از تو علم گفتم ای دانای بین