(۱) حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود
زنی بودست با حسن و جمالی شب و روز از رخ و زلفش مثالی خوشی و خوبی بسیار بودش صلاح و زهد با آن یار بودش بخوبی در همه عالم علم بود ملاحت داشت شیرینیش هم بود بهر مویی که در زلف آن صنم
۳ شعر از عطار نیشابوری
زنی بودست با حسن و جمالی شب و روز از رخ و زلفش مثالی خوشی و خوبی بسیار بودش صلاح و زهد با آن یار بودش بخوبی در همه عالم علم بود ملاحت داشت شیرینیش هم بود بهر مویی که در زلف آن صنم
جهان گر دیده ای گم کرده یاری سراسیمه دلی آشفته کاری خبر داد از کسی کان کس خبر داشت که وقتی یک خلیفه شش پسر داشت همه همت بلند افتاده بودند ز سر گردن کشی ننهاده بودند بهر علمی که باش
پدر گفتش زهی شهوت پرستی که از شهوت پرستی مست مستی دل مردی که قید فرج باشد همه نقد وجودش خرج باشد ولی هر زن که او مردانه آمد ازین شهوت بکل بیگانه آمد چنان کان زن که از شوهر جدا شد س