(۱) حکایت آن زن که بر شهزاده عاشق شد
شهی را سیمبر شهزاده ای بود ز زلفش مه به دام افتاده ای بود ندیدی هیچ مردم روی آن شاه که روی دل نکردی سوی آن ماه چنان اعجوبه آفاق بودی که آفاقش همه عشاق بودی دو ابرویش که هم شکل کمان
۱۱ شعر از عطار نیشابوری
شهی را سیمبر شهزاده ای بود ز زلفش مه به دام افتاده ای بود ندیدی هیچ مردم روی آن شاه که روی دل نکردی سوی آن ماه چنان اعجوبه آفاق بودی که آفاقش همه عشاق بودی دو ابرویش که هم شکل کمان
چو بوالفضل حسن در نزع افتاد یکی گفتش که ای شرع از تو آباد چو برهد یوسف جان تو از چاه فلان جایی کنیمت دفن آنگاه زبان بگشاد شیخ و گفت زنهار که آن جای بزرگانست و ابرار که باشد همچو من
یکی علوی یکی عالم یکی حیز بسوی روم می بردند هر چیز گرفتند این سه تن را کافران راه بخواری پیش بت بردند ناگاه بدان هر سه چنین گفتند کفار که بت را سجده باید کرد ناچار وگرنه هر سه تن ر
سلیمان با چنان کاری و باری به خیلی مور بگذشت از کناری همه موران به خدمت پیش رفتند به یک ساعت هزاران بیش رفتند مگر موری نیامد پیش زودش که تلی خاک پیش خانه بودش چو باد آن مور یک یک ذ
علی می رفت روزی گرمگاهی رسید آسیب او بر مور راهی مگر آن مور می زد پا و دستی ز عجزش در علی آمد شکستی بترسید و بغایت مضطرب شد چنان شیری ز موری منقلب شد بسی بگریست و حیلت کرد بسیار که