(۱) سؤال ابراهیم ادهم از مرد درویش
مگر یک روز ابراهیم ادهم بپرسید از یکی درویش پر غم که بودی با زن و فرزند هرگز چنین گفت او که نه گفتا زهی عز بدو درویش گفت ای مرد مردان چراگویی مرا آگاه گردان چنین گفت آنگه ابراهیم ک
۱۲ شعر از عطار نیشابوری
مگر یک روز ابراهیم ادهم بپرسید از یکی درویش پر غم که بودی با زن و فرزند هرگز چنین گفت او که نه گفتا زهی عز بدو درویش گفت ای مرد مردان چراگویی مرا آگاه گردان چنین گفت آنگه ابراهیم ک
یکی پرسید ازان مجنون که تب داشت که تب می گیردت مجنون عجب داشت جوابش داد آن شوریده مجنون که گر میرم کراگیرد تب اکنون
جهان صدق شیخ گورگانی که قطب وقت خود بود از معانی یکی گربه بدی در خانقاهش که دیدی شیخ روزی چند راهش مگر در دست و در پای از ادیمش غلافی کرده بودندی مقیمش که تا چون می رود هر لحظه از
یکی ترسای تاجر بود پر سیم که او را خواجگی بودی در اقلیم یکی زیبا پسر او را چنان بود که آن ترسا بچه شمع جهان بود بنفشه زلف مشک افشان ازو یافت گل نازک لب خندان ازو یافت نقابش چون ز ر
یکی پیری چو ماهی یک پسر داشت که با روی نکو خلق و هنر داشت پدر کو را چنان پنداشته بود حساب از وی بسی برداشته بود به آخر مرد و جان آن پدر سوخت چه می گویم جگر کو صد جگر سوخت پدر بی خو