(۱) حکایت عزرائیل و سلیمان علیهما السلام و آن مرد
شنیدم من که عزراییل جانسوز در ایوان سلیمان رفت یک روز جوانی دید پیش او نشسته نظر بگشاد بر رویش فرشته چو او را دید از پیشش بدر شد جوان از بیم او زیر و زبر شد سلیمان را چنین گفت آن ج
۱۱ شعر از عطار نیشابوری
شنیدم من که عزراییل جانسوز در ایوان سلیمان رفت یک روز جوانی دید پیش او نشسته نظر بگشاد بر رویش فرشته چو او را دید از پیشش بدر شد جوان از بیم او زیر و زبر شد سلیمان را چنین گفت آن ج
جوانی داشت دیرینه رفیقی رسیدش زخم سنگ منجنیقی میان خاک و خون آغشته می گشت رسیده جان بلب سرگشته می گشت دمی دو مانده بود از زندگانیش رفیق اندر میان ناتوانیش بدو گفتا بگو تا چونی آخر
بشهر مصر در شوریده ای بود که در عین الیقینش دیده ای بود چنین گفت او که هر شوریده راه که میرد از غم معشوق ناگاه عجب نیست آن عجب اینست کین سوز گذارد عاشقی در زندگی روز اگر عاشق بماند
بگرگان پادشاهی پیش بین بود که نیکو طبع بود و پاک دین بود چو بودش لطف طبع و جاه و حرمت درآمد فخر گرگانی بخدمت زبان در مدحت او گوش می داشت که آن شه نیز بس نیکوش می داشت غلامی داشت آن
چو ببریدند ناگه بر سر دار سر دو دست حلاج آن چنان زار بدان خونی که از دستش بپالود همه روی و همه ساعد بیالود پس او گفت آنکه سر عشق بشناخت نمازش را بخون باید وضو ساخت بدو گفتند ای شور