(۱) حکایت عیسی علیه السلام با آن مرد که اسم اعظم خواست
ز عیسی آن یکی درخواست یک روز که نام مهتر حقم درآموز مسیحش گفت تو این را نشایی چه خواهی آنچه با آن برنیایی بسی آن مرد سوگندانش برداد که می باید ازین نامم خبر داد چو نام مهترش آخر در
۲۰ شعر از عطار نیشابوری
ز عیسی آن یکی درخواست یک روز که نام مهتر حقم درآموز مسیحش گفت تو این را نشایی چه خواهی آنچه با آن برنیایی بسی آن مرد سوگندانش برداد که می باید ازین نامم خبر داد چو نام مهترش آخر در
در آن ویرانه شد محمود یک روز یکی دیوانه ای را دید پر سوز کلاهی از نمد بر سر نهاده بد و نیک جهان بر در نهاده بر او چون فرود آمد زمانی تو گفتی داشت اندوه جهانی نه یک لحظه سوی سلطان ن
درختی سبز را ببرید مردی برو بگذشت ناگه اهل دردی چنین گفت او که این شاخ برومند که ببریدند ازو این لحظه پیوند ازان ترست و تازه بر سر راه که این دم زین بریدن نیست آگاه هنوزش نیست آگاه
حسن یک روز رفت از بصره بیرون به پیش رابعه آمد به هامون بسی بز کوهی و نخچیر و آهو به گردش صف زده بودند هر سو حسن را چون ز راهی دور دیدند ز پیش رابعه یک سر رمیدند حسن چون دید آن در و