غزل شمارهٔ ۱
چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را سجاده زاهدان را درد و قمار ما را جایی که جان مردان باشد —چو گوی— گردان آن نیست جای رندان با آن چه کار ما را گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند می زا
۸۵۲ شعر از عطار نیشابوری
چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را سجاده زاهدان را درد و قمار ما را جایی که جان مردان باشد —چو گوی— گردان آن نیست جای رندان با آن چه کار ما را گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند می زا
در دلم بنشسته ای بیرون میا نی برون آی از دلم در خون میا چون ز دل بیرون نمی آیی دمی هر زمان در دیده دیگرگون میا چون کست یک ذره هرگز پی نبرد تو به یک یک ذره بوقلمون میا غصه ای باشد ک
شمع رویت را دلم پروانه ای است لیک عقل از عشق چون بیگانه ای است پر زنان در پیش شمع روی تو جان ناپروای من پروانه ای است بر سر موی است جان کز دیرگاه یک سر موی توام در شانه ای است زلف
گر جمله تویی همه جهان چیست ور هیچ نیم من این فغان چیست هم جمله تویی و هم همه تو و آن چیست که غیر توست آن چیست چون هست یقین که نیست جز تو آوازه این همه گمان چیست چون نیست غلط کننده
ای دلشده دلربای من کیست از جای شدم به جای من کیست بیگانه شدم ز هر دو عالم واگه نه که آشنای من کیست ره گم کردم درین بیابان کو رهبر و رهنمای من کیست جان می کاهم درین ره دور پیک ره جا