غزل شمارهٔ ۱۴۲
ای چو چشم سوزن عیسی دهانت هست گویی رشته مریم میانت چون دم عیسی زنی از چشم سوزن چشمه خورشید گردد جان فشانت آنچه بر مریم ز راه آستین زد می توان یافت از هوای آستانت ماه کو از آسمان سا
۸۵۲ شعر از عطار نیشابوری
ای چو چشم سوزن عیسی دهانت هست گویی رشته مریم میانت چون دم عیسی زنی از چشم سوزن چشمه خورشید گردد جان فشانت آنچه بر مریم ز راه آستین زد می توان یافت از هوای آستانت ماه کو از آسمان سا
ای مشک ختا خط سیاهت خورشید درم خرید ماهت هرگز به خطا خطی نیفتاد سر سبزتر از خط سیاهت در عالم حسن پادشاهی جان همه عاشقان سپاهت چون بنده شدند پادشاهانت می نتوان خواند پادشاهت گردان گ
ای آفتاب سرکش یک ذره خاک پایت آب حیات رشحی از جام جانفزایت هم خواجه تاش گردون دل بر وفا غلامت هم پادشاه گیتی جان بر میان گدایت هم چرخ خرقه پوشی در خانقاه عشقت هم جبرییل مرغی در دام
ای پرتو وجودت در عقل بی نهایت هستی کاملت را نه ابتدا نه غایت هستی هر دو عالم در هستی تو گمشد ای هستی تو کامل باری زهی ولایت ای صد هزار تشنه لب خشک و جان پرآتش افتاده پست گشته موقوف
رطل گران ده صبوح زانکه رسیده است صبح تا سر شب بشکند تیغ کشیده است صبح روی نهفته است تیر روی نهاده است مهر پشت بداده است ماه هین که رسیده است صبح بر سر زنگی شب همچو کلاه است ماه بر