غزل شمارهٔ ۱۸۶
بر در حق هر که کار و بار ندارد نزد حق او هیچ اعتبار ندارد جان به تماشای گلشن در حق بر خوش بود آن گلشنی که خار ندارد مست خراب شراب شوق خدا شو زانکه شراب خدا خمار ندارد خدمت حق کن به
۸۵۲ شعر از عطار نیشابوری
بر در حق هر که کار و بار ندارد نزد حق او هیچ اعتبار ندارد جان به تماشای گلشن در حق بر خوش بود آن گلشنی که خار ندارد مست خراب شراب شوق خدا شو زانکه شراب خدا خمار ندارد خدمت حق کن به
زین درد کسی خبر ندارد کین درد کسی دگر ندارد تا در سفر اوفکند دردم می سوزم و کس خبر ندارد کور است کسی که ذره ای را بیند که هزار در ندارد چه جای هزار و صد هزار است یک ذره چو پا و سر
دلی کز عشق جانان جان ندارد توان گفتن که او ایمان ندارد درین میدان که یارد گشت یکدم که کس مردی یک جولان ندارد شگرفی باید از گنج دو عالم که جان یک لحظه بی جانان ندارد به آسانی منه در
اگر درمان کنم امکان ندارد که درد عشق تو درمان ندارد ز بحر عشق تو موجی نخیزد که در هر قطره صد طوفان ندارد غمت را پاک بازی می بباید که صد جان بخشد و یک جان ندارد به حسن رای خویش اندی
بعد جوی از نفس سگ گر قرب جان می بایدت ترک کن این چاه و زندان گر جهان می بایدت باز عرشی گر سر جبریل داری پر برآر ورنه در گلخن نشین گر استخوان می بایدت نفس را چون جعفر طیار برکن بال