غزل شمارهٔ ۲۲۹
گر از گره زلفت جانم کمری سازد در جمع کله داران از خویش سری سازد گردون که همه کس را زو دست بود بر سر از دست سر زلفت هر شب حشری سازد طاوس فلک هر شب شد سوخته بال و پر هم شمع رخت سوزد
۸۵۲ شعر از عطار نیشابوری
گر از گره زلفت جانم کمری سازد در جمع کله داران از خویش سری سازد گردون که همه کس را زو دست بود بر سر از دست سر زلفت هر شب حشری سازد طاوس فلک هر شب شد سوخته بال و پر هم شمع رخت سوزد
آه های آتشینم پرده های شب بسوخت بر دل آمد وز تف دل هم زبان هم لب بسوخت دوش در وقت سحر آهی برآوردم ز دل در زمین آتش فتاد و بر فلک کوکب بسوخت جان پر خونم که مشتی خاک دامن گیر اوست گا
گر آه کنم زبان بسوزد بگذر ز زبان جهان بسوزد زین سوز که در دلم فتادست می ترسم از آن که جان بسوزد این سوز که از زمین دل خاست بیم است که آسمان بسوزد این آتش تیز را که در جان است گر نا
مرا سودای تو جان می بسوزد چو شمعی زار و گریان می بسوزد غمت چندان که دوزخ سوخت عمری به یک ساعت دو چندان می بسوزد فکندی آتشم در جان و رفتی دلم زین درد بر جان می بسوزد رخ تو آتشی دارد
اگر ز پیش جمالت نقاب برخیزد ز ذره ذره هزار آفتاب برخیزد جهان ز فتنه بیدار رستخیز شود چو چشم نیم خمارش ز خواب برخیزد به مجلسی که زند خنده لعل میگونش خرد اگر بنشیند خراب برخیزد اگر ب