احوال سلطان محمود در آن جهان
پاک رأیی بود بر راه صواب یک شبی محمود را دید او به خواب گفت ای سلطان نیکو روزگار حال تو چون است در دارالقرار گفت تن زن خون جان من مریز دم مزن چه جای سلطان است خیز بود سلطانیم پندار
۲ شعر از عطار نیشابوری
پاک رأیی بود بر راه صواب یک شبی محمود را دید او به خواب گفت ای سلطان نیکو روزگار حال تو چون است در دارالقرار گفت تن زن خون جان من مریز دم مزن چه جای سلطان است خیز بود سلطانیم پندار
پیش جمع آمد همای سایه بخش خسروان را ظل او سرمایه بخش زان همای بس همایون آمد او کز همه در همت افزون آمد او گفت ای پرندگان بحر و بر من نیم مرغی چو مرغان دگر همت عالیم در کار آمدست عز