حکایت سلیمان و نگین انگشتری او
هیچ گوهر را نبود آن سروری کآن سلیمان داشت در انگشتری زآن نگینش بود چندان نام و بانگ و آن نگین خود بود سنگی نیم دانگ چون سلیمان کرد آن گوهر نگین زیر حکمش شد همه روی زمین چون سلیمان
۲ شعر از عطار نیشابوری
هیچ گوهر را نبود آن سروری کآن سلیمان داشت در انگشتری زآن نگینش بود چندان نام و بانگ و آن نگین خود بود سنگی نیم دانگ چون سلیمان کرد آن گوهر نگین زیر حکمش شد همه روی زمین چون سلیمان
کبک بس خرم خرامان در رسید سرکش و سرمست از کان در رسید سرخ منقار وشی پوش آمده خون او از دیده در جوش آمده گاه می برید بی تیغی کمر گاه می گنجید پیش تیغ در گفت من پیوسته در کان گشته ام