حکایت مردی که پس از مرگ حقهای زر او بازمانده بود
حقه ای زر داشت مردی بی خبر چون بمرد و زو بماند آن حقه زر بعد سالی دید فرزندش به خواب صورتش چون موش و دو چشمش پر آب پس در آن موضع که زر بنهاده بود موشی اندر گرد آن می گشت زود گفت فر
۲ شعر از عطار نیشابوری
حقه ای زر داشت مردی بی خبر چون بمرد و زو بماند آن حقه زر بعد سالی دید فرزندش به خواب صورتش چون موش و دو چشمش پر آب پس در آن موضع که زر بنهاده بود موشی اندر گرد آن می گشت زود گفت فر
کوف آمد پیش چون دیوانه ای گفت من بگزیده ام ویرانه ای عاجزی ام در خرابی زاده من در خرابی می روم بی باده من گر چه معموری بسی خوش یافتم هم مخالف هم مشوش یافتم هرک در جمعیتی خواهد نشست