بخش ۱ - المقالة الحادیة عشر
سالک جان پرور عالم فروز پیش دوزخ شد چو آتش جمله سوز گفت ای زندان محرومان راه مرجع بی دولتان پادشاه داغ جان خیل مهجوران تویی آتش افروز دل دوران تویی جوهر مدقوق را زهر آمدی نفس سگ را
۱۲ شعر از عطار نیشابوری
سالک جان پرور عالم فروز پیش دوزخ شد چو آتش جمله سوز گفت ای زندان محرومان راه مرجع بی دولتان پادشاه داغ جان خیل مهجوران تویی آتش افروز دل دوران تویی جوهر مدقوق را زهر آمدی نفس سگ را
عهد پیشین را یکی استاد بود چارصد صندوق علمش یاد بود کار او جز علم و جز طاعت نبود فارغ او زین هر دو یکساعت نبود بود اندر عهد او پیغامبری وحی حق بگشاد بر جانش دری گفت با آن مرد گوی ا
هست در دریا یکی حیوان گرم نام بوقلمون و هفت اعضاش نرم نرمی اعضای او چندان بود کو هر آن شکلی که خواهد آن بود هر زمان شکلی دگر نیکو کند هرچه بیند خویش مثل او کند چون شود حیوان بحری آ
عیسی مریم به غاری رفته بود در میان غار مردی خفته بود گفت برخیز ای ز عالم بی خبر کار کن تا توشه یابی مگر گفت من کار دو عالم کرده ام تا ابد ملکی مسلم کرده ام گفت هین کار تو چیست ای م
پاک دینی گفت این نیکو مثل کانکه دنیا جست هست او چون جعل جمع میآرد نجاست را مدام گرد میگرداند آن را بر دوام در زحیر آن بود پیوسته او دل درآن سرگین بصد جان بسته او چون بگرداند گه از