بخش ۱ - المقالة الثانیة عشره
سالک آمد با دو چشم خون فشان چون زمین افتاد پیش آسمان گفت ای سلطان عالم آمده پای تا سر طاق و طارم آمده جمله در تو گم تو بالای همه جمله چون قطره تو دریای همه هم قوی دل هم قوی همت توی
۱۳ شعر از عطار نیشابوری
سالک آمد با دو چشم خون فشان چون زمین افتاد پیش آسمان گفت ای سلطان عالم آمده پای تا سر طاق و طارم آمده جمله در تو گم تو بالای همه جمله چون قطره تو دریای همه هم قوی دل هم قوی همت توی
یک کلیچه یافت آن سگ در رهی ماه دید از سوی دیگر ناگهی آن کلیچه بر زمین افکند سگ تا بگیرد ماه بر گردون به تگ چون بسی تک زد ندادش دست ماه باز پس گردید و باز آمد به راه آن کلیچه جست بس
طالبی را کاو طلب می کرد راز گفت یک روزی اویس پاکباز روی آن دارد که تو در راه بیم تا که جان داری چنان باشی مقیم کاین همه خلق جهان را آشکار گوییا تو کشته از درد کار تا نباشد این چنین
سایلی جوینده راه کمال کرد او از شیخ گرگانی سؤال گفت چون نبود ترا میل سماع گفت ما را از سماع است انقطاع زانکه هست اندر دلم یک نوحه گر کو زمانی گر ز دل آید به در جمله ذرات عرش و فرش
بوعلی طوسی ز عشق آشفته بود همچو آب زر سخن میگفته بود عاقبت چون روز بس بیگاه شد گفت دردا کاین سخن کوتاه شد زانکه روزی را که شب در پی بود لایق این حرف هرگز کی بود صبر باید کرد تا روز