بخش ۱ - المقالة الرابعة عشرة
سالک از خورشید چون آگاه شد عاقبت برخاست پیش ماه شد گفت هان ای چشمه افروخته بر منازل روز و شب آموخته هر زمان در منزلی دیگر روی گه به پا آیی و گه با سر شوی هر سر مه می شوی نو از کمال
۵ شعر از عطار نیشابوری
سالک از خورشید چون آگاه شد عاقبت برخاست پیش ماه شد گفت هان ای چشمه افروخته بر منازل روز و شب آموخته هر زمان در منزلی دیگر روی گه به پا آیی و گه با سر شوی هر سر مه می شوی نو از کمال
بود سنجر را یکی خواهر چو ماه صفیه خاتون کرده نامش پادشاه از جمال آن جهان دلبری ذره ای بود آفتاب خاوری از ملاحت وز حلاوت سر به سر هم نمک بود آن سمن بر هم شکر صد شکن در زلف آن دلبند
آن مخنث دید ماری را عظیم جست همچون باد بر بامی ز بیم گوییا جست آن زمان از زیر تیغ گفت کاو مردی و سنگی ای دریغ نیست نامردی تو در دست تو خود ندارد زور تیر از شست تو گرچه بسیاری نمایی
در وجود آمد بزرگی را پسر نام حالی روستم کردش پدر خود ز سستی سخت ناچیز آمد او نام بودش روستم حیز آمد او هرکه دون حق ترا نامی نهد تو یقین دان کان ترا دامی نهد گر مسلم می شدی کاری به
بوسعید مهنه قبضی داشت سخت خادمی را گفت زود ای نیکبخت سخت بی خویشم دمی با خویشم آر هرکه را بینی برون شو پیشم آر تا سخن گوید ز هر جانی مرا راه بگشاید مگر جایی مرا رفت خادم دید گبری خ