بخش ۱ - المقالة العشرون
سالک آمد پیش دریای پر آب گفت ای از شور او مست و خراب موج عشقت میکند زیر و زبر شور و شوقت میکند شیرین و تر تشنه سیراب از خویش آمده تو مزاجی خشک لب پیش آمده این همه خوردی دگر میبایدت
۹ شعر از عطار نیشابوری
سالک آمد پیش دریای پر آب گفت ای از شور او مست و خراب موج عشقت میکند زیر و زبر شور و شوقت میکند شیرین و تر تشنه سیراب از خویش آمده تو مزاجی خشک لب پیش آمده این همه خوردی دگر میبایدت
این سخن نقل است زاسکندر که گفت هرچه گیری معتدل باید گرفت در میان رو نه بعز و نه بذل زآنکه جزویست اعتدال از عقل کل نه بنزدیک آی و نه میباش دور در وسط رو تا بود خیر الامور چون رسن را
خواجه اکافی درآمد در سخن خلق میبالید ازو چون سرو بن منبرش گویی ورای عرش بود آسمان در جنب او چون فرش بود در بلندی سخن چندان برفت کان زمان از خلق گویی جان برفت چون بلندی سخن میداد دس
شبلی آن کز مغز معنی راز گفت این حکایت از برادر باز گفت گفت بود اندر دبیرستان شهر میرزادی یوسف کنعان شهر هر دوعالم بر نکویی نقد او در نکویی هرچه گویی نقد او حسن او فهرست دیوان جمال
گفت ایاز آمد بر سلطان پگاه چهره گلناریش مانند کاه نه طراوت مانده در رخسار او نه حلاوت مانده در گفتار او گفت شاه آخر چه بودت ای ایاس کاتشم در دل فکندی بیقیاس بود پیش شاه خلقی بیشمار
کرد درویشی ز درویشی سؤال کآرزویت چیست ای درویش حال گفت از ملک دو عالم خشک و تر ناچخی میبایدم اما دو سر تا بیک سر وارهانم خویش را وز دگر سر خواجه درویش را تا چو نه تو باشی و نه من پ
عاشقی روزی مگر خون میگریست زو کسی پرسید کاین گریه ز چیست گفت میگویند فردا کردگار چون کند تشریف رؤیت آشکار چل هزاران ساله بدهد بر دوام خاصگان قرب خود را بار عام یک زمان زانجا بخود آ
بود مجنونی همیشه بی کلاه برهنه سر میشدی دایم براه سایلی گفتش که ای شوریده نام برهنه سر از چه میباشی مدام گفت سرپوشیده زن باشد نه مرد این سؤال بد که تو کردی که کرد گفت پایت از چه با
در رهی میرفت شبلی دردناک دید دو کودک در افتاده بخاک زانکه جوزی در میان افتاده بود هر دو را دعوی آن افتاده بود هر دو از یک جوز میکردند جنگ شیخ گفتا کرد میباید درنگ تا من این جوز محق