بخش ۱ - المقالة الثالثه
سالک همچون موکل بر سری پیش میکاییل شد چون مضطری گفت ای فرمانده هر مخزنی بی تو نتوان خورد هرگز ارزنی ای مفاتیح جهان در دست تو حامل عرشی و کرسی پست تو ابر و باران قطره عمان تست رزق و
۵ شعر از عطار نیشابوری
سالک همچون موکل بر سری پیش میکاییل شد چون مضطری گفت ای فرمانده هر مخزنی بی تو نتوان خورد هرگز ارزنی ای مفاتیح جهان در دست تو حامل عرشی و کرسی پست تو ابر و باران قطره عمان تست رزق و
کرد حاتم را سؤال آن مرد خام کز کجا آری تو هر روزی طعام گفت حاتم تا که جان دارم بجای هست قوت من ز انبان خدای مرد گفتش تو بسالوس و برنگ میکنی مال مسلمانان بچنگ روز و شب مال مسلمانان
بود اندر عهد موسی کلیم برخ اسود بیدلی با دل دو نیم آنچنان سر سبزیی در برخ بود کز سوادش چهره دین سرخ بود شد تبه بر آل اسراییل کار زانکه آمد خشک سالی آشکار سایه می افکند قحطی سهمناک
کاملی گفته ست در راه خدای هست بی حد رنجهای دلربای وی عجب از هیبت این کار تو میگریزی در پس دیوار تو گر شراب لطف او خواهی بجام قطع کن وادی قهر او تمام زانکه تا این نبودت آن نبودت بی
در رهی میرفت محمود از پگاه در میان راه خلقی دید شاه آن یکی را زار میآویختند سرنگون از دار میآویختند چون نظر افتاد بر وی شاه را خواست او مر عزم کردن راه را مرد حالی بانگ زد از زیر د