بخش ۱ - المقالة الخامسه
سالک آمد پشت بر فرش آورید حمله بر حمله عرش آورید گفت ای عرش خدا بر دوش تو عرش روشن ازدل پرجوش تو زیر بار عرش اعظم آمدی بارکش تر از دو عالم آمدی عرش بر تو در تو پیچاپیچ نیست وی عجب
۱۰ شعر از عطار نیشابوری
سالک آمد پشت بر فرش آورید حمله بر حمله عرش آورید گفت ای عرش خدا بر دوش تو عرش روشن ازدل پرجوش تو زیر بار عرش اعظم آمدی بارکش تر از دو عالم آمدی عرش بر تو در تو پیچاپیچ نیست وی عجب
زین گدایی بر ایاز آشفته شد این سخن در پیش سلطان گفته شد پیش خویشش خواند حالی شهریار گفت ازین پس با ایازت نیست کار گر بود کاریت بیم کشتن است تو نمیدانی کایاز آن من است مرد گفت ای پا
این سخن نقلست در قوت القلوب زان بزرگ پای دین پاک از عیوب گفت هر روز ازملایک عالمی سوخته گردد ز نور حق همی ز ابتداتا انتهای روزگار چند دانی نسل آدم را شمار راست هم چندان بهر روزی مل
چون ز دنیا شد جنید پاک دین پس جنازهش برگرفتند از زمین پر زنان مرغی سپید از آسمان بر جنازه او نشست اندر میان خلق چندان کاستین افشاندند مرغ را از نعش او میراندند مرغ یک ذره از آنجا ب
گفت چون هاروت و ماروت از گناه اوفتادند از فلک در قعر چاه هر دو تن را سرنگون آویختند تادرون چاه خون میریختند هر دو تن را تشنگی در جان فتاد زانکه آتش در دل ایشان فتاد تشنگی غالب چنان
کاملی گفته ست آن بیگانه را کاخر ای خر چند روبی خانه را چند داری روی خانه پاک تو خانه چاهی کن برافکن خاک تو تا چو خاک تیره برگیری ز راه چشمه روشن برون جوشد ز چاه آب نزدیکست چندینی م
دید بوموسی مگر یک شب بخواب بر سر خود عرش همچون آفتاب روز دیگر رفت سوی بایزید زانکه بوموسی ز جان بودش مرید گفت تا تعبیر خوابم او کند مرهم جان خرابم او کند چون بر او رفت خلق آشفته بو
بود اندر مطبخ جم ای عجب دیگ و کاسه در خصومت روز و شب دیگ سنگین بود قصد جنگ کرد کاسه زرین بود قصد سنگ کرد هر دو تن از خشم در شور آمدند سنگ وزر بودند در زور آمدند دیگ گفتش گر اباگر ر
رفت سوی آسیایی بوسعید آسیا را دید در گشتن مزید ساعتی استاد آخر بازگشت با گروه خویش صاحب راز گشت گفت هست این آسیا استاد نیک چشم نامحرم نمیبیند ولیک زانکه با من گفت این ساعت نهان کای
چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار روز و شب شد همچو گردون بی قرار خورد روز و خواب شب بدرود کرد دیده از دریای دل چون رود کرد پای در میدان رسوایی نهاد داغ دل بر عقل سودایی نهاد گفت یک روزش