بخش ۱ - المقالة السابعه
سالک آمد پیش کرسی دل شده خاک زیر پایش از خون گل شده پیش کرسی خیره بر جا ایستاد همچو کرسی بر سر پا ایستاد گفت ای صحن مرصع زان تو صد هزاران قبه سرگردان تو جمله در فلک در درج تست مهر
۱۱ شعر از عطار نیشابوری
سالک آمد پیش کرسی دل شده خاک زیر پایش از خون گل شده پیش کرسی خیره بر جا ایستاد همچو کرسی بر سر پا ایستاد گفت ای صحن مرصع زان تو صد هزاران قبه سرگردان تو جمله در فلک در درج تست مهر
شاه دین محمود سلطان جهان داشت استادی بغایت خرده دان بود نام او سدید عنبری ای عجب کافور مویش بر سری شاه یک روزی بدو گفت ای مقل وتعز من تشاء و تذل آیت زیباست معنی بازگوی از عزیز و از
رفت یک روزی مگر بهلول مست در بر هارون و بر تختش نشست خیل او چندان زدندش چوب و سنگ کز تن او خون روان شد بیدرنگ چون بخورد آن چوب بگشاد او زفان گفت هارون را که ای شاه جهان یک زمان کای
در رهی میرفت هارون الرشید بود تابستان و آبی ناپدید تشنگی غالب شد و در تف و تاب چشم را بود ای عجب گربود آب عابدی گفتش که ای شاه جهان تشنگی چون برتو افتاد این زمان گر دلت از تشنگی گر
رفت نوشروان درآن ویرانه دید سر بر خاک ره دیوانه ناله میکرد و چونالی گشته بود حال گردیده بحالی گشته بود از همه رسم جهان و آیین او کوزه پر آب بر بالین او در میان خاک راه افتاده بود ن
خسروی قصری معظم ساز کرد اوستاد کار کار آغاز کرد در بر آن قصر زالی خانه داشت از همه عالم همان ویرانه داشت شاه را گفتند ای صاحب کمال گر نباشد کلبه این پیر زال قصر نبود چار سو آن را ب
ناگهی بهلول را خشکی بخاست رفت پیش شاه ازوی دنبه خواست آزمایش کرد آن شاهش مگر تا شناسد هیچ باز از یکدیگر گفت شلغم پاره باید کرد خرد پاره کرد آن خادمیش و پیش برد اندکی چون نان و آن ش
بامدادی شهریار شاد کام داد بهلول ستمکش را طعام او بسگ داد آن همه تا سگ بخورد آن یکی گفتش که هرگز این که کرد از چنین شاهی نداری آگهی چون طعام او سگان را میدهی این چنین بی حرمتی کردن
رفت سنجر پیش زاهر ناگهی گفت از وعظیم ده زاد رهی شیخ زاهر گفت بشنو این سخن چون شبانت کرد حق گرگی مکن خانه خلقی کنی زیر و زبر تا براندازی سرافساری بزر خون بریزی خلق را در صد مقام تا
یافت پیری یک درم سیم سیاه گفت بر باید گرفت این را ز راه هرکه او محتاج تر خواهد فتاد این درم اکنون بدو خواهیم داد کرد بسیاری ز هر سویی نگاه کس نبد محتاج تر از پادشاه از قضا آن روز ر
خواجه اکافی آن برهان دین گفت سنجر را که ای سلطان دین واجبم آید بتو دادن زکات زانکه تو درویش حالی در حیات گر ترا ملک وزری هست این زمان هست آن جمله ازان مردمان کرده از خلق حاصل آن هم