بخش ۱ - المقالة الثامنه
سالک آمد لوح را رهبر گرفت چون قلم سرگشته لوح از سرگرفت لوح را گفت ای همه ریحان و روح نیست هم تلویح تو در هیچ لوح قابلی آیات پر اسرار را حاملی الفاظ معنی دار را نقش بند حکم دیوان از
۹ شعر از عطار نیشابوری
سالک آمد لوح را رهبر گرفت چون قلم سرگشته لوح از سرگرفت لوح را گفت ای همه ریحان و روح نیست هم تلویح تو در هیچ لوح قابلی آیات پر اسرار را حاملی الفاظ معنی دار را نقش بند حکم دیوان از
گفت چون صحرا همه پربرف گشت رفت ذوالنون در چنان روزی بدشت دید گبری را ز ایمان بی خبر دامنی ارزن درافکنده بسر برف میرفت و بصحرا میدوید دانه میپاشید و هرجا میدوید گفت ذوالنونش که ای د
بود خوش دیوانه در زیر دلق گفت هر چیزی که در وی ماند خلق علتست و من چو هستم دولتی میرسم از عالم بی علتی از ره بی علتیم آورده اند در جنون دولتیم آورده اند لاجرم کس را به سرم راه نیست
بود مردی چست خوش خوش نام او حق تعالی کرده نامش دام او گر کسی در جانش آتش میزدی او نرنجیدی و خوش خوش میزدی خانه بودش فرو افتاد پاک ماند فرزند و زنش در زیر خاک ایستاده بود خوش خوش بر
آن یکی دیوانه در بغداد شد یک دکان پر شیشه دید او شاد شد برگرفت آنگاه سنگی ده بدست وآن همه شیشه بیک ساعت شکست صدهزاران شیشه میشد سرنگون پس طراق و طمطراق آمد برون مرد سودایی که آن سو
ناگهی معشوق طوسی را مگر بود بر بازار عطاران گذر آن یکی عطار خوشتر از بهشت غالیه از مشک و عنبر می سرشت غالیه بستد ازو معشوق چست بود در پیشش خری ادبار و سست زیر دنبال خر آلوده بکرد ب
بود مجنونی بدست آیینه چون بکردی جمعه هر آدینه برگشادی پرده از آیینه باز تا چو بیرون آمدی خلق از نماز آینه در روی مردم داشتی چون شدی مردم بسی بگذاشتی خلق چون بسیار در چشم آمدیش آینه
سجده میکرد ابلیس لعین گفت عیسی در چه کاری این چنین گفت من بیش از همه عمری دراز سجده عادت کرده ام زانگاه باز عادتم گشتست این زان میکنم گرهمه سجده ست تاوان میکنم عیسی مریم بدو گفت ای
گفت یک روزی سلیمان کای اله بهر من ابلیس را آور براه تا چو هر دیوی شود فرمانبرم بی پری جفتی نهد سر در برم حق بدو گفتا مشو او را شفیع تاکنم در حکم تو او را مطیع عاقبت ابلیس شد فرمان